بسم رب الشهداء و الصدیقین

دوستان و همراهان سلام . سوم خرداد هرسال یادآور آزادسازی شهر عشق و شهادت ، خونین شهر همان خرمشهر خودمان است . این روز بزرگ را که جهانیان شاهد اعجازی دیگر از قدرت لایزال الهی بودند و این قدرت الهی را  این بارهم به وسیله ی دستان پرتوان رزمندگان اسلام  مشاهده کردند را بر شما تبیریک عرض می کنم و الا کیست که نداند ، خرمشهر را خدا آزاد کزد . 

اما دوستان طبق قولی که درباره ی یاد از یاران سفر کرده داده بودم ، امروز می خواهم چند خاطره کوتاه از شهدای دانش آموز و از درس خواندن هایشان و از رشادت هایشان و ... بگم که در چه زمان و مکان هایی درس خواندند و چگونه شهید شدند . ما این یاران سفرکرده را باید الگوی زندگی خود بدانیم ، ان شاءالله...

 

پس  یاد یاران سفرکرده ی  ما امروز از دانش آموزان و نوجوانان شهید می باشد....

 

هیچ چیز جلودارش نبود . حتی جنگ و سر و صدای انفجار یا بازی ها و شلوغ کاری بچه ها !

قایق را می انداخت توی آب . می رفت وسط آب،آنجا می نشست کتاب می خواند ، چه کتاب خواندنی .

 

یاری دیگر...

چند دقیقه بیش تر تا اعزام نمانده بود . دیدم نیست . رفتم دنبالش ، جلوی در مدرسه داشت با یکی از بچه ها عکس می انداخت . گفتم :« کی بود این پسره کیه که باهاش عکس انداختی ؟ اونم الان که اتوبوس ها دارن میرن ؟ »

گفت : « یه چیزی بهش گفته بودم فکر کردم شاید ناراحت شده باشه ، باهاش عکس انداختم از دلش در بیارم . »

 

یاری دیگر...

تازه آمده بود پیش ما . نصف شب رفته بود جای پرتی داشت سنگر می کند . یکی دو تا از بچه ها را صدا کردم و گفتم :

« بیچاره اینقدر بچه اس که ترسیده ، ببینید کجا داره سنگر درست می کنه. »

یکی دو ساعت بعد که کارش تموم شد ، کارش شروع شد . صدای دعا می آمد و استغاثه . دعایش هم که تمام می شد همان جا درسش را می خواند .

برای خودش قبر کنده بود و سنگر .

 

یاری دیگر...

صبح تا شب تمرین غواصی داشتیم . دویدن توی گل و شل ، فین زدن ، شنا در آب سرد . رفته بودیم جبهه یعنی ! شب ها هم درس می خواندیم . دانشجو ها درس دانشگاه و ما هم جزوه کنکور . یک کتری چایی درست می کردیم و می نشستیم به درس خواندن . نتیجه کنکور احمد وقتی آمد که شهید شده بود . رتبه دوم پزشکی .

 

و آخرین سفرکرده امروز ما....

کارنامه اش را که گرفت راه افتاد برود ، برای چندمین بار . همه آمده بودیم دم در ، بابا قرآن کوچکش را باز کرد . صورتش سرخ شد . احمدرضا را دوباره بغل کرد و بوسید . احمدرضا که رفت گفتیم چه آیه ای آمد .

گفت : « آیه ای که ابراهیم پسرش را می برد قربانی »

مکث کرد ، صورتش هنوز سرخ بود .

گفت :« این بار آخر است »

 

و دوستان من در آخر این مطلب را بگویم که استان اصفهان در طول هشت سال دفاع مقدس ۲۳۰۰۰ شهید تقدیم اسلام و انقلاب کرد که ۵۰۰۰ نفر از آنها از دانش آموزان (یعنی زیر ۱۸ سال) بودند .

خاطرات بر گرفته از کتاب آسمان مال آنهاست (مهدی قزلی)

 

شادی ارواح طیبه شهدا و امام شهدا ، صلوات